تبليغاتX
من از انتظار متنفرم
بـوي گنـدِ خيـانت تمـامِ شـهر را گـرفتـه ...

مـردهـايِ چشـم چـران ، زن هـايِ خـائـن ، دخترهاي شهــو تي و پسرهاي شهـو تي تر

پـس چـه شـد ؟
چيـدنِ يــک سيـب و اينـهمـه تقـاص ؟

بيچـــــ ـ ـاره " آدم " .. بيچـاره آدميتـــــــ ــ ـ ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 18:32  توسط راحمه | 

                         اين بار تو بگو "دوست دارم" به اسمان ميگويم زمين نياد...
 
                           خدا...
                          در انجماد نگاهاي سرد اين مردم دلم ،براي جهنمت تنگ شده
 
Image Detail
حواست باشه
عشق وعاشقي يا شاعرت ميكنه يا فاحشه!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 15:59  توسط راحمه | 
 
فاصله

یا تو

چه فرقی می کند؟

هردو مرا یاد یک چیز می اندازد

تنهایی ..

گاهــــی . . .

یکــ نِگاهـِ سَــ ــ ـــرد . . .

                                        رویِ زمِستــــــان را هَـم کَــ ــم می کُنَــــد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1390ساعت 11:11  توسط راحمه | 
    برای مخاطبی که دوستش دارم....

من مسئلهء ساده ای هستم...حل میشوم....روزی در آغوشت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 16:49  توسط راحمه | 

 
 روي لينك بالا كليك كنيد و بعد از لود شدن كامل صفحه دكمه ي آبي رنگ را
به راست و چپ حركت دهيد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 16:27  توسط راحمه | 

 

برنگرد...

              نمی خواهم که برگردی تو هیچوقت

              فقط بیا...

              درخزان خواسته هایم کمی قدم بزن

               تاببینمت...

             دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...

کاش می شد باران همه چیز را بشوید!!ذهن مرا...قلب مرا...احساس مرا!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 16:24  توسط راحمه | 
مرهم زخم هایم کنج لبان توست

بوسه نمی خواهم...

سخن بگو.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1390ساعت 23:14  توسط راحمه | 

همیشه رفتن رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

در بن بست راه آسمان باز است

پرواز را بیاموز....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 20:58  توسط راحمه | 

     شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے                                                                                                                         

ارام باش

بگذار تقدیر هم با آرامش

گامهایش را بردارد

شاید رد پایش

کمتر آزارت دهد..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 20:45  توسط راحمه | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 20:36  توسط راحمه | 
برای متعهد بودن لازم نیست یه حلقه ی فلزی دور انگشتت باشه

لازمه یه حلقه ای از جنس عشق دور قلبت باشه..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 20:30  توسط راحمه | 
در همین حوالی هستند کسانی که تا دیروز ادعا میکردند

بی تو نفس نمیتوانم بکشم.....

اما

امشب در آغوش دیگری نفس نفس میزنند

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 23:1  توسط راحمه | 

همیشه تلخی های زندگی بوده که

                                          منوساخته...

حوادثی که باعث شدمحکم بشم...

الان که ازبالابه مشکلات گذشته ام فکرمیکنم

می فهمم ک واقعاچیزهای بزرگی نبوده اند

وباگذشت زمان (حرف م)ازاول آنهابرداشته شد

وتبدیل به شکلات شدند...

امیدوارم حالادیگه قوی شده باشم..!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 21:49  توسط راحمه | 
 
سخت ترین دو راهی عشق

دو راهی بین فراموش کردن و انتظار است

گاهی فراموش می کنی

و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی

و گاهی آن قدر منتظر می مانی

که می فهمی زودتر از این ها باید فراموش می کردی
تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 21:35  توسط راحمه | 
بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است
ادعایشان آدمیت
کلامشان انسانیت
رفتارشان صمیمیت...
... حال.....
...
... ... من دنبال یکی میگردم که
نه آدم باشد... ...
نه انسان...
نه دوست و رفیق صمیمی
تنها صاف باشد و صادق
پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن...
هیچ نگوید...
فقط همان باشد که سایه اش میگوید
صاف و یکرنگ..........
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 21:25  توسط راحمه | 

نه اسمش عشق است،نه علاقه،نه حتی عادت.

حماقت محض است دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 20:34  توسط راحمه | 

من همیشه در همان قطار بودم، انگار از ازل تا ابد.نمی دانم تو اشتباه سوار شدی یا یادمان رفت که ایستگاه مقصدهایمان با هم فرق می کند.همسفر بودن حس غریبی است، هیچ وقت نمی دانی چقدر دل ببندی اما مطمئنی که دلت تنگ می شود... شاید به خاطر آن حس غریبی که در تمام لحظه های یک سفر جاری است و شاید به خاطر اینکه می دانی هر مسافرتی یک روز تبدیل به خاطره می شود و بعدها نمی دانی به یاد لحظه هایش لبخند بزنی یا یک دل سیر گریه کنی ، به خاطر تمام چیزهایی که محکوم به تمام شدنند، مثل مسافرت، مثل قطار،و...
مثل تو

+ نوشته شده در  جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 18:32  توسط راحمه | 
گاهي به شدت نياز دارم من و خدا با هم بريم کافي شاپي چيزي...

يه گوشه ي دنج و خلوت گير بياريم...چشم تو چشم هم بشينيم روي صندلي...

من مثه هميشه ترک سفارش بدم و منتظر بمونم تا بيارنش...

تو فاصله ي ِ آماده شدن قهو ه فقط  از احساس خوب بودن خدا پر بشم...

بعد آماده شدن قهوه...شروع کنم به حرف زدن...حرف بزنم و بزنم و بزنم...

از روزي که داشتم بگم...به جاهاي خنده دارش از ته دل بخندم...

يه جاهايي بغض گلوم رو اسير کنه...يه جاهايي خون شرمندگي شعله بکشه تو گونه هام...

اونم فقط گوش کنه...به حرفام...نصيحت نکنه..

بعدم بگه هر جور خودت ميخواي...اراده با خودته...هر جا لازم باشه کمکت ميکنم...

فقط اينو رو بدون...من هميشه هستم...فقط کافيه صدام کني..هميشه مواظبتم...

بعد تموم شدن قهوه...آماده شم که برم،هر چند که دلم همچين چيز مزخرفي را نميخواد...

وقتي بلند ميشم اونم بلند ميشه...ميرم تو آغوشش که امن ترين پناه واسمه...

دلم ميخواد ساعت ها همون طور پيشش باشم ،هيچي نگم...

نگاهم ميافته به جمله اي که سر در اونجا نوشته:

از ته دل بخوان مرا،اجابتت ميکنم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آذر1389ساعت 14:1  توسط راحمه |