![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 18:32 توسط راحمه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 دی1390ساعت 15:59 توسط راحمه |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 دی1390ساعت 11:11 توسط راحمه |
|
|
برای مخاطبی که دوستش دارم....
من مسئلهء ساده ای هستم...حل میشوم....روزی در آغوشت...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 دی1390ساعت 16:49 توسط راحمه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 دی1390ساعت 16:27 توسط راحمه |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 دی1390ساعت 16:24 توسط راحمه |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 دی1390ساعت 23:14 توسط راحمه |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 دی1390ساعت 20:58 توسط راحمه |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 دی1390ساعت 20:45 توسط راحمه |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 دی1390ساعت 20:36 توسط راحمه |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 دی1390ساعت 20:30 توسط راحمه |
|
|
در همین حوالی هستند کسانی که تا دیروز ادعا میکردند
بی تو نفس نمیتوانم بکشم..... اما امشب در آغوش دیگری نفس نفس میزنند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 دی1390ساعت 23:1 توسط راحمه |
|
|
همیشه تلخی های زندگی بوده که منوساخته... حوادثی که باعث شدمحکم بشم... الان که ازبالابه مشکلات گذشته ام فکرمیکنم می فهمم ک واقعاچیزهای بزرگی نبوده اند وباگذشت زمان (حرف م)ازاول آنهابرداشته شد وتبدیل به شکلات شدند... امیدوارم حالادیگه قوی شده باشم..! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 دی1390ساعت 21:49 توسط راحمه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 دی1390ساعت 21:35 توسط راحمه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 دی1390ساعت 21:25 توسط راحمه |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 دی1390ساعت 20:34 توسط راحمه |
|
|
من همیشه در همان قطار بودم، انگار از ازل تا ابد.نمی دانم تو اشتباه سوار شدی یا یادمان رفت که ایستگاه مقصدهایمان با هم فرق می کند.همسفر بودن حس غریبی است، هیچ وقت نمی دانی چقدر دل ببندی اما مطمئنی که دلت تنگ می شود... شاید به خاطر آن حس غریبی که در تمام لحظه های یک سفر جاری است و شاید به خاطر اینکه می دانی هر مسافرتی یک روز تبدیل به خاطره می شود و بعدها نمی دانی به یاد لحظه هایش لبخند بزنی یا یک دل سیر گریه کنی ، به خاطر تمام چیزهایی که محکوم به تمام شدنند، مثل مسافرت، مثل قطار،و... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 18:32 توسط راحمه |
|
|
گاهي به شدت نياز دارم من و خدا با هم بريم کافي شاپي چيزي...
يه گوشه ي دنج و خلوت گير بياريم...چشم تو چشم هم بشينيم روي صندلي... من مثه هميشه ترک سفارش بدم و منتظر بمونم تا بيارنش... تو فاصله ي ِ آماده شدن قهو ه فقط از احساس خوب بودن خدا پر بشم... بعد آماده شدن قهوه...شروع کنم به حرف زدن...حرف بزنم و بزنم و بزنم... از روزي که داشتم بگم...به جاهاي خنده دارش از ته دل بخندم... يه جاهايي بغض گلوم رو اسير کنه...يه جاهايي خون شرمندگي شعله بکشه تو گونه هام... اونم فقط گوش کنه...به حرفام...نصيحت نکنه.. بعدم بگه هر جور خودت ميخواي...اراده با خودته...هر جا لازم باشه کمکت ميکنم... فقط اينو رو بدون...من هميشه هستم...فقط کافيه صدام کني..هميشه مواظبتم... بعد تموم شدن قهوه...آماده شم که برم،هر چند که دلم همچين چيز مزخرفي را نميخواد... وقتي بلند ميشم اونم بلند ميشه...ميرم تو آغوشش که امن ترين پناه واسمه... دلم ميخواد ساعت ها همون طور پيشش باشم ،هيچي نگم... نگاهم ميافته به جمله اي که سر در اونجا نوشته: از ته دل بخوان مرا،اجابتت ميکنم.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 آذر1389ساعت 14:1 توسط راحمه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خیره به رقص ابرها باد
همراهی ام میکند... |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1391 دی 1390 اردیبهشت 1390 آذر 1389 |
| پیوندها |
|
آیکُن های ِ دختره قالب های و شکلکهای جوجو و شوشو ایکون های نازی بهار فیتنسکار sasha اـےنجا خصوصـیهـ . ورود ممنـــــوع! |
|
RSS
|